اسکل در نزن بیا تو
شخصی ولی برای همه
می دانی،بالاتر از رنجیدن هم جایی هست،من آن را می شناسم،من تسلیم شدن به سرنوشت را می شناسم،آشنای پلیدی است... سکوت حقیرانه خود،با انتظاری کشنده دست و پنجه نرم می کنی، و با زندگی می جنگی...با زندگی و خودت...با منیِت حقیقی ات...با خواسته های واقعیت و عاقبت...گم می شوی.جایی میان سرنوشت و جبر و اختیار و خواسته های انسانیت... من در تردید زندگی کرده ام!جایی که میان رفتن و ماندن معلقی..جایی که از درد عشق می سوزی که از آن نه گریزی است و نه به آن پناهی... گریه صادقانه؟گریستن برای کدام قلب که چشهایش حدقه دو کره خاکی نباشد؟!از درد با که گفتن؟نیشخند زهرآگینش،خنجر عاطفه های ساده ات نباشد؟!! ناباوری گرفتارت نکند؟باور کدام نگاه عاشقانه، که فردا در هجوم رنگ و هیاهو،رنگ سرد بی مهری نگیرد...؟باور کدام کلام عاشقانه که فردا در گذر زمان،رنگ اجبار و روزمرگی و عادت نگیرد؟... کند...هوای تو را که چون من زخم خورده خنجر عاطفه های گنگ و نامعلومی...هوای تو را که چون من غریبانه و معصوم بغض گلویت را درتاریکی شب بر بالش آرزوهایت رها می کنی...و برای درمان بلای عشقی که مبتلایت کرده، از من می گریزی... است..عجیب،هوای با تو باریدن می کنم... هم برایم باطراوت ترین بارش های دنیاست..وچه کسی باور می کند که در میان قاب پنجره های خالی،ولعی که مرا سیری ناپذیر به منظره خالی و دودزده ی مقابل خیره می کند،تصویر خیالی از نگاه گرم و عاشق توست...نگاه گرم و مهربانی که از دنیای عاطفه سبز است و برای دوباره روئیدن محتاج تنها یک بارش دیگر است...چه کسی باور می کند که این قدر محتاج با تو گفتن و دوباره از تو شنیده باشم؟ چه کسی حتی خود تو...؟آری،من با گم شدن مانوسم..جایی است که با آشناترین آشنایت هم غریب می مانی..جایی است که در اطرافت جز هجوم رنگ ها و حرف هایی که برایت گنگ و نامفهومند چیزی نمی بینی،چیزی نمی شنوی...آری بالاتر از رنجیدن جایی هست...!من آن را می شناسم...آشنای پلیدی است...نه مفری دارد و نه گریزگاهی...نه سایه است و نه آفتاب...گریز از خویش است وپناه بردن به هیچ...فرار می کنی از آنچه نمی دانی و پناه می بری به آنچه نمی شناسی... نمی شنوند...اشکهایت را نمی بینند...تو را در آغوش می گیرند؛اما طپش قلبت را نمی شوند...چه حس غریبی است...احساس می کنی چقدر غریب مانده ای...؟! میشکنی...،خرد می شوی...!کسی صدای شکستنت را نمی شنود...به زانو در می آیی...به زمین می افتی...اما کسی غروبِ غرور زندگی را در چشمانت نمی بیند...بیزاری وجودت را می گیرد...لبخندشان را پوزخند تمسخر می بینی...از تو می گریزند و تو از همیشه تنهاتر میشوی...و تنهایی بر بی کسی ات می گرید... شناسم...آشنای پلیدی است...من تسلیم شدن به سرنوشت را میشناسم...من و تو آن را در غروبی سرد با هم گریسته ایم..من و تو آنرا بارها بارها با هم گریستیم
نظرات شما عزیزان:
من با گم شدن مانوسم...جایی که در خلوت خود می گریی و در
سر بر شانه هم گذاشتن و گریستن را باور ندارم...کدام شانه؟کدام
هیچ باوری را باور ندارم...باور کدام مهربانی،که فردا، نامهربانیش به
دل بستن را باور ندارم...با این همه گاهی عجیب دلم هوایت را می
نمی دانی...و باور نمی کنی،ولی گاهی که آسمان دلم بارانی
چه کسی باور می کند که بی تو،برای تو، بی صدا گریستن،هنوز
فریاد می کشی...اشک میریزی،نگاهت می کنند...اما صدایت را
تو را می پُرسند از آنچه که تو را برا آن جوابی نیست...در خویش
آری بالاترین از رنجیدن هم جایی هست...من آن را می
Power By:
LoxBlog.Com |